حكيم ابوالقاسم فردوسى
167
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه تا ماه و خورشيد را بنگرد * ستاره يكايك همى بشمرد همان كن كه بيدار شاهان كنند * ستاينده و نيك خواهان كنند جز از بندگى پيش يزدان مجوى * مزن دست در نيك و بد جز بدوى چنين داد پاسخ كه از راستى * نيايد به كار اندرون كاستى همى داد گفتى و بيداد نيست * ز نام تو جان من آزاد نيست فرو ماند كاوس و تشوير خورد * ازان نامداران روز نبرد بسيچيد و اندر عمارى نشست * پشيمانى و درد بودش بدست چو آمد بر تخت و گاه بلند * دلش بود زان كار مانده نژند چهل روز بر پيش يزدان بپاى * بپيمود خاك و بپرداخت جاى همى ريخت از ديدگان آب زرد * همى از جهان آفرين ياد كرد ز شرم از در كاخ بيرون نرفت * همى پوست گفتى بروبر بكفت همى ريخت از ديده پالوده خون * همى خواست آمرزش رهنمون ز شرم دليران منش كرد پست * خرام و در بار دادن ببست پشيمان شد و درد بگزيد و رنج * نهاده ببخشيد بسيار گنج همى رخ بماليد بر تيره خاك * نيايش كنان پيش يزدان پاك چو بگذشت يك چند گريان چنين * ببخشود بر وى جهان آفرين يكى داد نو ساخت اندر جهان * كه تابنده شد بر كهان و مهان جهان گفتى از داد ديبا شدست * همان شاه بر گاه زيبا شدست ز هر كشورى نامور مهترى * كه بر سر نهادى بلند افسرى بدرگاه كاوس شاه آمدند * و زان سر كشيدن به راه آمدند زمانه چنان شد كه بود از نخست * به آب وفا روى خسرو بشست همه مهتران كهتر او شدند * پرستنده و چاكر او شدند كجا پادشا دادگر بود و بس * نيازش نيايد بفريادرس بدين داستان گفتم آنكم شنود * كنون رزم رستم ببايد سرود [ داستان جنگ هفت گردان ] چه گفت آن سراينده مرد دلير * كه ناگه بر آويخت با نرّه شير كه گر نام مردى بجويى همى * رخ تيغ هندى بشويى همى ز بدها نبايدت پرهيز كرد * كه پيش آيدت روز ننگ و نبرد زمانه چو آمد بتنگى فراز * هم از تو نگردد به پرهيز باز چو همره كنى جنگ را با خرد * دليرت ز جنگ آوران نشمرد خرد را و دين را رهى ديگرست * سخنهاى نيكو به بند اندرست كنون از ره رستم جنگجوى * يكى داستانست با رنگ و بوى شنيدم كه روزى گو پيل تن * يكى سور كرد از در انجمن بجايى كجا نام او بد نوند * به دو اندرون كاخهاى بلند كجا آذر تيز برزين كنون * بدانجا فرو زد همى رهنمون بزرگان ايران بدان بزمگاه * شدند انجمن نامور يك سپاه چو طوس و چو گودرز كشوادگان * چو بهرام و چون گيو آزادگان